تبليغاتX
سیدهابیل موسوی

سیدهابیل موسوی

ادبیات-شعر-داستان-گفتگو-نقد وتحلیل ادبی

 

کسی آخرین هجاهایش را


روی این سطر ها چال می کند


حالا باور کرده ام


این جنازه


که خود را بر دوش شب ها می کشد


در من به تو نزدیکتر است


وتو هر روز از من دور میشوی


دورتر از از آن ستاره


که از شانه هایم رمید


ودید


با مهتابی بی بخار تبخیر میشوم


ت
ب
خ
ی
ر


شدنم را در اجتماع چشم ها


تنها ماشینی می فهمد


که سقوط مرا جیغ می کشد


تا خون ریخته شده


در شریان خیابان ها


همیشه تو را به یاد بیاورند


این تکثیر عابری ست


که ارتعاش شانه هایش


گلوی هیچ کودکی را


نگریسته بود...

نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 16:54 توسط سیدهابیل موسوی| |

فراخوان رباعی های عاشقانه

آنقدر رباعی های زیبا این طرف و آن طرف  از شاعران گمنام و غیر گمنام شنیده ام که تصمیم گرفتم کتابی با عنوان " بهترین رباعی های عاشقانه شاعران  معاصر " را گردآوری کنم . از تمامی رباعی سرایان و شاعران فارسی می خواهم در گردآوری این کتاب به من کمک کنند . هم از نظر ارسال آثار خود و هم از نظر اطلاع رسانی .  شرایط شرکت در این فراخوان به ترتیت زیر است .

- موضوع آثار عشق است . آن هم عشق بین مرد و زن و نه چیز دیگر .

- آثار در فایل WORD به ایمیل زیر ارسال شوند :

dastanjan@gmail.com

- هر شاعر می تواند بین یک تا بی نهایت شعر را ارسال کند . فقط دوستان لطف کنند گزیده شعرهایشان را بفرستند .

- آثاری که قبلا چاپ شده اند پذیرفته می شوند.

- ارسال شعر به معنای موافقت صاحب اثر با چاپ آثار در کتاب ذکر شده است .

- مهلت ارسال آثار هم تا پایان سال نود خواهد بود .

- بعد از گردآوری آثار اینجانب با مشورت دوستانم بهترین آثار را برای انتشار انتخاب می کنم و مراتب را به صاحبان آثار اعلام خواهم کرد .

- در حال حاضر هیچ نشری را برای چاپ کتاب انتخاب نکرده ام .

 با من در این خصوص از طریق وبلاگ و جی میل در تماس باشید .

 

در مدرسه از نشاطمان کم کردند

 از فرصت ارتباطمان کم کردند

وقتی که به هم عشق تعارف کردیم

 از نمره انضباطمان کم کردند

"نگین تاجی"

 رباعی های عاشقانه به مزایده گذاشته می شوند(خبر فراخوان در خبرگزاری فارس)

فراخوان در پایگاه خبری تحلیلی پارسینه


برچسب‌ها: رباعی, رباعی های عاشقانه, فراخوان شعر, فراخوان رباعی

 

شاعران گرامی

فراخوان رباعی های عاشقانه مربوط به دوست عزیزنویسنده و شاعرم خلیل رشنوی است.لطفن جهت همکاری با ایشان به وبلاگ او که درلینک های وبلاگم قابل مشاهده است رجوع کنید.

با تشکر

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 13:49 توسط سیدهابیل موسوی| |

 

نه بانو!


باور کن این گلو


هیچ گاه


جای خوبی


برای بغض هایمان نبوده است !


ومن هرگز


شانه هایم را


به رگهای حیات دار

 نیاویخته ام


که زبانم را


درخت کهنه ی این سطر ها

 نمیفهمد


حتا پرنده ای


که از خوابگريه های من برمی خیزد


پس می ایستم


در فصلی بارور


درکنار زنی


که دختر مرده اش را بالا آورده و


به عقد مردی در می آورد


که سالها پیش


شانه هایش را به رگهای حیات دار


آویخته بود روزهایم را


که از گدازه گدازه های تنت می سوزند


مرا از گور این کلمات بيرون بياوريد


که مانده ام با درختی  قلاده دریده و


کسی که این روز ها


بد جوری به زوزه هایم

 شک کرده است...


 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 17:23 توسط سیدهابیل موسوی| |

 

۱

(آغوش)

 

آغوشت


آرام ترین جای جهان است


وقتی با چشم های تو


بیدار می شوم

 ۲

(دردها)

 

خودکار و کاغذ را

 

 آماده کن

 

 دردهایم را اما

 

 آرام تر بکش...

 

۳

(پيچك تنها)

 

از درد



به خود می پیچد



پیچک تنها!



 

نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 0:22 توسط سیدهابیل موسوی| |

 

 

 Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

بگو اسبان



بی من بدوند



که به یال های زخمی ی ستاره



هیچ سواری نمی تواند



در کشاکش رودی بی روح



عبور آخرین چکمه های زخم را دریابد



یا در بهت سنگین پنجره ها



رعشه ی ابرها را یورتمه برود



وقتی گلوی این پرنده



بی خیال از خواهرم - خرداد –


در برجهای کبود می سوزد



آنگاه آغوش جمعه ای دلسرد



گناه خورشید را آتش می زند



در رویشی از علف های مسموم

 



هزار و یک پرنده



دربکوب کوب بارانهای کبود




درختان را به مهمانی می خوانند



و بی بال ترین پرنده می فهمد



آن تپه ی غمگین



گناه کدام کوه بود



که این گونه اسب هاي مغموم



آخرین هجای بودن را



در شریانی از بادها رها کرده اند



بگو

 

اسبان



بی

 

 من

 

 بدوند ...

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 10:34 توسط سیدهابیل موسوی| |

 

 نیمی ازمن

 به خاک رفته است

ونیم دیگرم را


سگی در شبها مدام پارس می کند


 به ماهی که

 در گیسوانت به خواب رفته است


 تا تورا با رود های مغموم

 بالا بیاورم

زنی آبستن از روزهایش برمیگردد


و به درختان ناشزه ناسزا می گوید

کلاغ پیر

کلاهش رابرسرمترسکهامی گذارد


تا خواهران خاکستریم


با لبخندی سوگوار


انگشتهایم این گرگان گرسنه را


از سینه ی زمستان


رم دهند اسبهایی را


که از یال های خود افتاده بودند


کلاغ پیر کلاهش را بر می دارد


در زخمی که از زانوانم گذشته است...

نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 2:7 توسط سیدهابیل موسوی| |

Design By : Night Melody